§Römåñ¢ê ñövêl§ åñÐ §†örïê
here me bax back design chat room


اولین پستم
سلام
اینجا میتونی رمان عاشقونه بخونی
چیزایی که تو دلت هست رو بگی
نظر هاتو بگی
و خیلی چیزا...
خوشحال میشم همیشه سر بزنی

 

Hi
Here you can read the novel lovers
Well to tell you the things that you
Tell bore Comment
And so much ...
I'm always happy to talk

 

خدایا حرف زدن هم بلد نیستیم♥♥♥

 

    به من گفت برو گورِت رو گم کن …
    و حالا هر روز با گریه به دنبال قبر من می گردد !
    کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی می گفتی :
    “زبانم لال !”

Animated images of love, romantic images, moving images, animated images of love, romantic motion picture, motion pictures, and love the blog

 

    دنیا اونقد کوچیکه که آدمایی رو که ازشون متنفری هر روز میبینی
    ولی اونقدر بزرگه که اونی که دلت می خواد رو هیچوقت نمیبینی …

 راضی به کپی عکس ها نیستم (اجازه بحثش جداس)
و باز هم عشق واقعی
دختر : عشقم شرط بندی کنیم؟؟؟

 

پسر : باشه خانومم ... بکنیم ...

 

دختر : تو نمی تونی24 ساعت بدون من بمونی؟ ...

 

پسر : می تونم ...

 

دختر : می بینیم .....

 

24 ساعت شروع میشه و پسر از سرطان عشقش و اینکه

 

خیلی زود قراره بمیره خبر نداشته ...

 

24 ساعت تموم می شه و پسر میره جلوی در خونه ی

 

دختر .. در می زنه ولی کسی در رو باز نمی کنه ... داخل

 

خونه می شه و دختر رو میبینه که روی مبل دراز کشیده

 

و روش یه یادداشت هست ...

 

یادداشت : 24 ساعت بدون من موندی ... یه عمر هم بدون

 

من می تونی بمونی عشق من ... دوستت دارم ....

قرار
gharare asheghane داستان عاشقانه غمگین و خواندنی   قرار

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.



continue
 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.



continue
عشق واقعی
2ahf6tj داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین ( حتما بخوانید )

یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسر برتری داشت و چندین سال نیز از پسر بزرگتر بود…

دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دختر میشه

 

 



continue